آخ از این روزهای سرد

که دیوارها بی‌صدا فرو می‌ریزند

و پنجره‌ها به سمت هیچ گشوده‌ شده

تو نیستی...

و خانه‌ مان در سکوتی سنگین

ویران می‌شود

چشم من، خسته از راه

به افق‌های بی‌پایان دوخته است

به آمدنی که دیر کرده

کاش زودتر بیایی

تا این دیوارها دوباره نفس بکشند

و دل بی‌قرار ما

در آغوش آرامش بخوابد

باد، نام تو را تکرار می‌کند

و هر برگ، نشانی از حضورت دارد

اما هنوز

زمین، بی‌تو

بی‌بهار است!

شعر از سعید کیانی (رویان)